مؤلف مجهول
397
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
مىپايد . پرسيد كه : هيچوقت او غايب شد يا نى ؟ اهليهاش گفت : نى ! مگر يك روز به تقريب نماز عيد قربان كه على الصباح آمد و دستور خواست كه : در گوسفند شخصى را ماندم ، مرا رخصت بدهى كه به نماز روم و من دستورش دادم . آن روز تا نماز پيشين غايب بود « 1 » ، و وقت نماز پيشين بود كه حاضر شد . خواجه پرسيد كه : هيچچيزى « 2 » آورد يا نى ؟ گفت : شانهء گوسفندى آورد . خواجه گفت : استخوان شانه را چهكار كرديد ؟ گفت : در فلان گوشه ماندهام « 3 » . فى الحال برخاست « 4 » و استخوان « 5 » را حاضر ساخت . خواجه ابو بكر چون ديد ، شناخت كه شانهء گوسفند مكه است . از سينه آهى پردرد كشيد « 6 » و گفت : اى ابو بكر ! كار را شادكام كرده است . و تو مراحلى بيش طى نكرده ( اى ) . زن خواجه چون اين بشنيد ، گفت : اى خواجه ! اين چه سخن بود كه گفتى ؟ « 7 » شادكام چه كار كرده است ؟ گفت : اى بىبى ! روز قربان در حج بودم كه شادكام را در ميان حاجيان ديدم كه مىگشت ، بشناختم « 8 » اما عقلم باور نداشت كه وى باشد . با وجود « 9 » بخش خود را به دو « 10 » دادم ، كه شانهء گوسفند بود . و نشانهء شانهء گوسفند مكه آن است كه در ميان استخوان شانه سوراخى « 11 » مىباشد . اينك نشانهء وى . اين بگفت و بهفور « 12 » برخاست « 13 » و از پى بزرگوار شد . در حال رسيد و بزرگوار را دريافت و در پاى وى افتاد و گريه آغاز كرد و گفت : اى بزرگوار ! مرد تو بوده ( اى ) و من غافل از تو ! اين بار معلوم من شد ، معذور دار ! تا اين زمان كه به من خدمت كردى ، بحل كن و از من خشنود و راضى « 14 » باش ، كه ترا آزاد كردم و خود را به بندگى تو قبول دارم . بزرگوار گفت كه : اى خواجه ! ترا چه شد كه اين نوع حكايتها مىكنى ؟ خواجه گفت : اى بزرگوار ! چه شود ؟ آن شد كه ترا مرتبهء ولايت و كرامت ميسر بوده است و مرا خبر نى ! سال گذشته روز قربان در حج « 15 » معلوم من شد . بزرگوار گفت : چه نوع معلوم كردى ؟ خواجه گفت : آن روز كه در ميان حاجيان ديدمت « 16 » و شانهء گوسفند « 17 » دادمت « 18 » و آن شانه را در خانهء خود « 19 » شناختم ، امروز باورم آمد « 20 » كه تو بوده ( اى ) . پس كسى كه « 21 » از چاشت تا نماز پيشين به حج رسد و بازگردد غير ازين كه ولى باشد چه امكان دارد ؟ بزرگوار گفت : اى خواجه ! جهت اين ظاهر است كسى كه خدمت دو خواجهء را تقصير نكند ، لا بد او را در درگاه خواجه قربتى بود . مدت سى سال است كه يكزمان بىياد خواجه
--> ( 1 ) - الف : غايت بود ( 2 ) - ب ، ت : هيچچيز ( 3 ) - ب : ماندهايم ( 4 ) - الف : برخواست ( 5 ) - ب : + شانه ( 6 ) - ب ، ت : آهى به درد بركشيد ( 7 ) - ب : + بارى ( 8 ) - ب : بشتافتم ( 9 ) - ب : بارى ( 10 ) - ب ، ت : برو ( 11 ) - ت : سوراخ ( 12 ) - ب ، ت : بالفور ( 13 ) - ب : برخواست ( 14 ) - ب : - و راضى ( 15 ) - ب : - در حج ( 16 ) - ب : حاجيان ترا ديدم ( 17 ) - الف : - گوسفند ( 18 ) - ب : دادم ( 19 ) - الف : - خود ( 20 ) - ب : امروز يقينم شد كه ( 21 ) - ب - كه